برای آرزوهای محال خویش میگریم اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم شب دل کندنت می پرسم آیا باز میگردی؟ جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش میگریم نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم اگر جنگیده بودم، دستِکم حسرت نمی خوردم ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم به گردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند که من چون شمع هرشب بر زوال «خویش» میگریم️
پردهی آخرِ نمایش، سکوتِ سردِ گور است، جایی که خندهها خاموش و اشکها بیثمر است. جسم، اسیرِ خاک و جان، رها در بادِ فنا، و میراثِ ما، خاطرهای گنگ، میانِ غبارِ غَما. مرگ، آغوشِ سردی که پایان میدهد به هر صدا.️