تکه های روح خستهاش را از گوشه گوشه اتاق جمع کرد و مقابل ایینه ایستاد.
چند وقتی بود دخترک بی روح در آیینه را دیگر نمیشناخت..
مداد را در دست گرفت و تمام تلاشش را کرد تا لبخندی که بر لب های دخترک مینشاند طبیعی به نظر بیاید!
به سمت تلفن همراهش رفت،
البوم عکس هایت را باز کرد،
لبخند تلخی زد و دوستت دارمی گفت و بوسه ای حواله عکست کرد..️