گفت:چطوری در خیالم هزاران حرف ناگفته بود و چنان چه در هیاهوی افکار و حرف های خودم غرق شده بودم که صدایی اینگونه با من هم صدا بود؛ هم خستم،هم میخواهم بجنگم ، هم خوبم ، هم بغضی در گلویم امان من را بریده ، هم میخواهم بمانم ، هم خوشحالم ، هم غمگینم، هم عاشقم ، هم پشیمان گویی تا خواستم به زبان بیاورم گفتم : خوبم🙂️
حس میکنم افتادم داخل یه مرداب.. تاریکه،سرده،ترسناکه و هیچ هوایی نیست داره خفم میکنه ولی من چشمامو بستم و هیچ تلاشی نمیکنم تا خودمو نجات بدم توی مغزم هی به خودم میگم حرکت کن لعنتی دارم به خودم التماس میکنم که یه تکونی بده به خودش... ولی انگار دیگه جسمم باهام همکاری نمیکنه و انگار دیگه روحمم خسته شده...️