خستــــه از خودم خستـــه از ادما خستــه از غما خستــه از شب گریه کردنا خستــه از بغض بی صــدا خستــه از شبا. روزا خستــه از شهر خستـه از حرفای تیز تر از شمشیــر خستــه از سال ها ماه ها هفتـه ها روزا خستــه از ساعتـها و دقیقـه ها ثانیــه خستــه از گریــع های بــی صـــــدا خستـــــــــه از تـــحمتــــا خستـــه از حرفــ ها و دروغ ها خستـــه از خودم خستــــه از تــو خستــــــه همچـــــــــــی️
نه شوقی برایم مانده و نه ترسی نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ نه خاطرهای از گذشته و نه تصوری از آینده.من در ایستاترین نقطه هستی به اجبار حیات ایستادهام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم.️