خیلی عجیبه حضورِ یه آدمی که کیلومترها ازت فاصله داره؛میتونه خیلی بیشتر از اون آدمی که دقیقا رو به روت ایستاده خوشحالت کنه! و عجیب تر اینکه نبودنش یه جوری حالتو بد میکنه، که واقعا صدای شکستنِ قلبتو میشنوی.️
گاهی احساس میکنم که به اینجا تعلق ندارم. به هیچ کجا تعلق ندارم. گاهی احساس میکنم مرگ هم مرا دوست ندارد. احساس زیادی میکنم. احساس گمشدگی. احساس تنفر. دوست نداشته شدن، خستگی، مچالگی. گاهی هم به این فکر میکنم که تا کی باید احساس کنم؟️
"من به تنهایی معتاد شده بودم. اگر تنهایی را از من میگرفتند، عین آدمی میشدم که آب و خوراکش را ازش گرفته باشند. اگر هر روز یک کمی با خودم خلوت نمیکردم، مثل این بود که ضعیف تر میشدم. چیزی نبود که فکر کنید بهش افتخار میکردم اما بدجوری وابسته اش شده بودم. تاریکی توی اتاق، برایم مثل نور آفتاب بود." من این پارگراف چارلز بوکفسکی و سالهاست دارم زندگی میکنم...