اتاق از دودِ بیصدایِ غم پر شده است. نه دودی که چشم را بسوزاند، بلکه دودی که ریهها را سنگین و ذهن را کدر میکند. هر نفسی که میکشم، مثل بلعیدنِ پودرِ سنگ است؛ آرام، بیصدا و فرسایشی. انگار تمامِ مرزهایِ بینِ من و این فضا در حالِ یکی شدن هستند. دیگر نمیدانم کجای من تمام میشود و کجای این خستگیِ غلیظ شروع میشود.
مثل خوردن مسکنهای ضعیف که بعد از مدتی دیگر تاثیری روی درد نمیگذارند، حالا آنقدر غمهای عمیقی داشتهام که دیگر هیچ اندوهی آنطور که باید مرا غمگین نمیکند.️
تا حالا شده آنقدر خوب باشی برای بعضیا که نتونن این خوب بودنت رو درک کنن بیخبر ایگنورت کنن و بزارنت ؟؟ رفیق اینو یادت باشه اونا آدم خوبن ، ما بدیم که مهرمونو خرجشون کردیم ️
بنظرم غمگین ترین مکالمهی عمر آدم اونیه که آخر شب توی خلوتِ خودت، با خودت دعوا میکنی، خودتو سرزنش میکنی چون به آدمای بی لیاقت اهمیت دادی، از خودت بدت میاد چون سر بعضی از آدما اشک ریختی، در آخرم خودت اشکاتو پاک میکنی و میگی کمتر غصه بخور همه چی درست میشه.️