باز هم همان حسِ آشنا؛ انگار وسطِ هوا، زمین از زیر پام کنده شد. تمامِ مسیر را با چشمهایِ بسته و با تمامِ توانِ بیدلیل، دویدم. فکر کردم این بار، آن پلهی ابری، واقعی است. اما فقط برخوردِ سردِ زمین با صورتِ من بود که بیدارم کرد...️
اهل کاشانم ، اما شهر من کاشان نیست . شهر من گم شده است . من تاب ، من با تب خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام . من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم . من صدای نفس باغچه را می شنوم . و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی میریزد . و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت ، عطسه آب از هر رخنه سنگ ، چکچک چلچله از سقف بهار . و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی .