بچگی نکردم،
با اشک بزرگ شدم.
خونهمون جای استراحت نبود،
جای فرار بود.
فرار از دعوا،
فرار از سکوتای سرد،
فرار از نگاهی که توش هیچ محبتی نبود.
بابام هیچوقت نفهمید
اون موتور لعنتی که عاشقشم،
تنها جاییه که حس "زنده بودن" بهم میده.
نه پول میخوام، نه احترام،
فقط یه نفر که بگه:
"من کنارت میمونم"
ولی خب...
همیشه خودم موندم،
و گاز دادم سمت جادهی بعدی.️
با اشک بزرگ شدم.
خونهمون جای استراحت نبود،
جای فرار بود.
فرار از دعوا،
فرار از سکوتای سرد،
فرار از نگاهی که توش هیچ محبتی نبود.
بابام هیچوقت نفهمید
اون موتور لعنتی که عاشقشم،
تنها جاییه که حس "زنده بودن" بهم میده.
نه پول میخوام، نه احترام،
فقط یه نفر که بگه:
"من کنارت میمونم"
ولی خب...
همیشه خودم موندم،
و گاز دادم سمت جادهی بعدی.️
2.7
شاخ غمگین خانواده حقیقت