سیاه پوشان میایند با دستان و مشت هایشان به قلب و سینه اشان میکوبند، گریه میکنند، زار میزنند، جیغ میکشند همه از او میگویند : او مهربان بود او دلسوز بود او قهرمان بود.... ولی... ولی پایان همه جمله های انها «بود» وجود داشت و گذشته را نشان میداد گذشته ای که دیگه وجود نداشت ، گذشته ای که با رفتن او تمام شده بود... او رفت و آینده بدون او نابود شد.... ️
آنقدری دلم برایت تنگ است و دستم بسته است که هیچ کاری نمیتوانم بکنم حتی یک پیام کوتاه انقدری خاطره هامان و لحظه ی رفتنت را مرور میکنم که قلبم لحظه ای آرام نمیگیرد و نفسم بند میآید.. ولی حیف که دیگر بسته شده راه قلب هایمان و تو دیگر رفته ای..️