گوشهایم را میگیرم! چشمهایم را میبندم! زبانم را گاز میگیرم! ولی حریف افکارم نمیشوم! چقدر دردناک است فهمیدن... خوشبحال عروسک آویزان به آیینه ماشین، تمام پستی بلندی زندگیش را فقط میرقصد...- -کاش زندگی از آخر به اول بود.. پیر بدنیا میآمدیم.. آنگاه در رخداد یک عشق جوان میشدیم.. سپس کودکی معصوم میشدیم و در، نیمه شبی با نوازشهای مادر آرام میمردیم...!!!️
-دلم برایت تنگ شده بود لبخندی زد و دست هایش را دور شانه اش حلقه کرد و محکم تر در اغوشش کشید. +منکه جایی نرفته بودم... بغض دوباره میهمان گلویش شده بود،قطه اشک سمجی را از پشت پلک هایش پس زد و با صدای لرزانی پاسخ داد -درسته...نرفته بودی...خیال که جایی نمیره...️
توی کتاب بوفِ کور ، صادق هدایت یه جاش مینویسه که: «من احتیاج به آن چشم ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل بکند» من فقط احتیاج داشتم به چشمات. گفتم اگر نمیتونی نگهشون داری من نگه دارم برایِ خودم :)️