خود جناب شهریار هم وقتی خواست بی تفاوت باشه و نوشت «تو بمان و دگران؛وای به حال دگران...» بعدش روشو برگردوند و زیرلب گفت «دل شکسته و اشک روان گواهت بس، که خوش به حال دگران!» بعد شما نشستی میگی فراموشش کن...️
ای آشنای غریب در بازار ها میگردم و هر چه میبینم برای توست. گرچه ندارمت اما میخرم . به امید اینکه بیایی و منتظرم . منتظرم که در را باز کنی و بگویی هر چه در دلم هست تا باز کنم سفره دلم را . و بشینیم تا سحر من از تو بگویم و تو از خودت . و در نگاه عاشقانه تو خوابم ببرد .️