هوا طوفانی و بارانی ام من درون خشم خود زندانی ام من چه فردای خوشی در خواب دیدیم تمام نقشه ها بر آب دیدیم من و تو ، من تو نسل بی پرواز بودیم اسیر پنجههای باز بودیم همان بازی که با تيغ سر انگشت به پیشه چشمان من تو را کشت تمام نقشه ها را فنا کرد دو دست دوستی مان را جدا کرد دوباره اول مهر است پاییز گلوی آسمان از بغظ لبریز من و میزی که خالی مانده از تو و گل های پژ مرده سر میز️
میدانم ک شبی خواهم رها کرد جهان پر اظطرابم را:) میدانم ک گر در این جهان برای ت نشدم حتما در آن دنیا تورااا عاشقه خودم میکنمم بعد رهایت تا حال من در آن دنیا ب تو دستتت بدهد:)🚶🏽♀️️
میدونی ، تو هیچوقت بهم نگفتی بمون ! وگرنه من که آدم رفتن نبودم ؛ اصلا من کجا و دل کندن از تو کجا ؟! من دستمو از بین دستات بیرون کشیدم و تو بدون هیچ اعتراضی فقط نگام کردی . . . رفتم و پشت سرمم نگاه نکردم ؛ ولی تو تمام مدتی که ازت دور میشدم ، گوشام به قوی ترین حالت ممکن رسیده بود واسه شنیدن یه کلمه ی امری ! یه چیزی مثل نرو ! . . . ️