مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: «هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟»
مجنون به خود آمد و گفت: «من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم. تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟»️
حقیقت این است : فرودگاهها بوسههایِ بیشتری ، از سالنهایِ عروسی به خود دیدهاند ! و دیوار بیمارستان ها ، بیشتر از عبادتگاهها دعا شنیدهاند ! همیشه اینگونهایم : همه چیز را موکول میکنیم به زمانی که ؛ چیزی درحال از دست رفتن است . . ))!🔓'🖤 - #چارلیچاپلین️