- کاش چشمانم شاعر بودند تا ماهِ چهرهات را همچون غزلی پیکرهدار، روی صفحهی مردمکهایم میسرودند و قاب میگرفتتد. آنگاه، دیدگانم، کتابِ شعری از ابیاتِ مجسّم با مضمونِ "تو" میشدند و نام دیوانِ اشعارم را، "آینهی زیبای بهشتیرو" میگذاشتم!️
میگفت : نخل شخصیت عجیبی داره برای همین واحد شمارش اون نفره . اگه سرنخل قطع بشه میمیره ؛ اما سقوط نمیکنه ، پژمرده یا خشک نمیشه ، فقط میمیره . . اونم ایستاده و سرپا ؛ حکایت آدماست بعد رفتن بعضیا ؛ اصلا چرا راه دور بریم ؛ خودِ من بعد رفتنت ، نه سقوط کردم ، نه خشکیدم و نه پژمردم ؛ فقط مُردم ، ایستاده و سرپا : )!🗝'🔓⤿️
از بچگی هیچی رو زوری نخواستم حتی نزدیک ترین آدمای زندگیمو، هرکسی میتونست هر جا دلش خواست خودشو پاک کنه از زندگیم؛ اعتراضی هم نمیکردم هیچوقت خواهش نکردم واسه اینکه برسم به چیزی یا کسیو نگه دارم، سعی میکردم خودم به دستش بیارم، نه با خواهش، نه با التماس؛ حتی نه با کمک کسی اگرم نمیشد بیخیالش میشدم ولی هیچکدوم از اینا سر غرور یا یه دندگیم نبود، مشکل فقط اینجاست که چیزایی که با خواهش و التماس به دست بیان دیگه دوست داشتنی ️