از چيزى حرف میزد كه حرفش نبود. به چيزى میخنديد كه در خلوت به گريهاش انداخته بود. او با كسى بود كه دوستش نداشت و صورت كسى را پشت چشمانش داشت كه انكارش میكرد. او از آنچه نبود نقابى ساخته بود و آنچه را كه بود پشتش پنهان كرده بود. -آلبر کامو️
«و امشب دارم به این فکر میکنم که روز به روز بیشتر دارم تلف میکنم زندگیم رو. از اکثر جنبه ها، هنوز کلی جا هست که ندیدم، هنوز آدمای زیادی هستن که اگر هر چه زودتر از جام تکون نخورم نمیتونم باهاشون داستانی داشته باشم، الان چند ساله دریا رو ندیدم؟ توی یک طبیعت بکر پا برهنه ندویدم؟چند وقته صبح ها با خیال تخت نخوابیدم؟ میدونی فقط حس میکنم بی جهت خودم رو زندانی و محدود کردم، چیزی که ازش متنفرم.»🤕️