هوایت را به سرم میزنم .عطرت را به تنم و تا میتوانم خودم را بغل میکنم زیاد پیش آمده ،خیابان ،مترو ،خانه کافیست چشمهایم را ببندم چند نفسِ عمیق و بعد سر از بیمارستان در بیاورم اما من مریض نیستم تنها چند لحظه با تو تنها میشوم و بعد هیچ چیز یادم نمیآید...❣✨
حس غریب عجیبی در وجودم رخنه کرده . دلم می خواد می تونستم در موردش با کسی حرف بزنم . برف آرام آرام می بارید یک میز دو فنجان چای هل و لبخند رو به رو بدون قضاوت شدن صحبت کنم آرام و رها شوم و بعد در افق محو شویم انگار نه انگار مکالمه ای بوده و زمانی طی شده است .❄️️
میآیم از سایهی خویش، میروم در خلوت روزهای بیصدا. میان واژهها گم میشوم، اما هر گمشدنی ردّی از حقیقت بر جا میگذارد. نه همه را میبینند، نه همه میفهمند، من تنها در سکوتم زندهام، در میان لحظههایی که هیچکس لمس نمیکند.🔗️