-دلم برایت تنگ شده بود لبخندی زد و دست هایش را دور شانه اش حلقه کرد و محکم تر در اغوشش کشید. +منکه جایی نرفته بودم... بغض دوباره میهمان گلویش شده بود،قطه اشک سمجی را از پشت پلک هایش پس زد و با صدای لرزانی پاسخ داد -درسته...نرفته بودی...خیال که جایی نمیره...️
فراموشت میکنم تو پنجمین فصل سال، تو چهارمین ماه زمستون، تو فرودگاهی که کشتی میاد، ساعت ۲۵ : ۶۹ دقیقه، تو شبی که آسمونش خورشید داره، تاریخ ۳۳ام اسفند، وقتی که روی ماه ایستادیم، توی فصل بهاری که عید نداشته باشه، توی سالی که هیچوقت ماه کامل نشه، توی هفته ای که پنجشنبه نداشته باشه، وقتی دیگه دوست نداشته باشم، همین قدر غیر ممکن !️