گفت: چقدر دوستش داشتی؟ گفتم آنقدر که او هر شب بی رحمانه پروانه ها را در قلبم به قتل می رساند و باز من احمق هر دفعه که می دیدمش لبخند می زدم و می گفتم: «کجا بودی؟… پروانه ها دلتنگت بودند!»️
قربان مردمک های بی قرار چشمهایت بروم ، قربان غم و شادیات بروم ، تو چه هستی که جز با تو آرام نمیگیرم حتی جای پایی از تو در خاک برای من کافیست آری آغاز دوست داشتن است ، گرچه پایان راه ناپیداست . من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست . . .️
من در خیالم با تو سخن میگویم من در خیالم با تو خنده بر لب میزنم من در خیالم با تو در زیر باران قدم میزنم امان، امان از تو که حتا یک ثانیه هم مرا تصور در خیالت نمیکنی 🖐🏼🥹️