زمان آرام از کنارم میگذرد، بیصدا، بیوقفه، مثل نسیمی که برگهای پاییزی را در آغوش میگیرد و با خود میبرد. لحظههایی که هنوز در گرمای حضورشان غوطه ورم، پیش از آنکه در سایههای خاطره محو شوند، ردپایشان را بر دلِ روزهایم جا میگذارند. چشمهایم به دوردست خیره ماندند؛ جایی که خورشید، آرام و بیشتاب، در امتداد افق میرقصد و من میان این عبور بیپایان، دنبال آن چیزی میگردم کع در لحظه های کوتاه جا مانده است ️
*شـب سڪوت میڪند... ماه شڪایت میڪند ... ستاره ای اشڪ میریزد و بـاد ، دلتنگ مینوازد... و مــن در مـیان این اشڪ و آه ... با صـدای بلند به دیـوانـگی عشــق میخنـدم...️