هر بار که به افکارم خطور کرد همانند خودت رفتار کنم،چشمانت مقابلم به تصویر کشیده شد و من آنقدر عاشقت بودم که چاقویی ک زیر گلویم گذاشتی را فراموش کنم و به دو مروارید سیاهت زل بزنم؛
شب افتاد… من هم. دلخستهام؛ حتی از دلخستگی. بارون… گریهی آسمونه، من چی؟ بیصدا شکستم. تو رفتی، نفسهام سرد شد. درد… تنها یادگار تو. خاموشم؛ مثل بعدِ تو. نیمهام رفت… من موندم. دلم خاکستره. نبودنت، طولانیترین شعره️