خویش را گم کردهام بعد از تو در آوار خویش! رحم کن! میترسم از تنهایی بسیار خویش شمع جانم را مسوزان بیش از این، دیگر مگو «اشک میریزد برای گرمی بازار خویش» آنچنان سرگرم رویای تو هستم، بارها دیدهام خواب تو را با دیدهی بیدار خویش چهرهای دارم که پنهان در نقاب کهنهایست خیره در آیینهام با حسرت دیدار تو !🤍️
بی تو یعنی در انتها گم شدن بی تو یعنی غربت دل با بدن بی تو یعنی تشنه ای در جوی آب بی تو یعنی دانه ای بر روی خاک بی تو یعنی همچو مرغی در قفس بی تو یعنی عاشقی بی هم نفس بی تو دلها بوی غربت میدهند بوی گلهای مرارت می دهند بی تو من یک آتش خاکسترم همچو شمع سوخته بی یاورم یاور شب های تارم زنده ای چون همیشه در دلم پاینده ای _محبوبه مرادی️