«تو را مانند بالش در پریشانی بغل کردم تو را مانند کوهی قبل ویرانی بغل کردم تو را با گریه ای یک ریز و طولانی بغل کردم تو را آن جور که تنها تو میدانی بغل کردم»
گاهگاهی که دلم میگیرد پیش خود میگویم آنکه جانم را سوخت، یاد میآرد از این بنده هنوز؟ گفته بودند: که از دل برود یار چو از دیده برفت… سالها هست که از دیدهی من رفتی، لیک دلم از مهر تو آکنده هنوز...
_چا..قو را در قلبم فرو کن. بگذار غم ها از سینم بریزند بیرون. غم هایم مانند لکه های خون روی صورتت نمایان میشوند. حالا بگو تو مرا کـشتی یا غم هایم را .؟ _نـیو️