آن شب گریه نکرد اما؛ فردا وقتی لباسش به دستگیره در گیر کرد گریه کرد، وقتی به اتوبوس نرسید گریه کرد، وقتی پایش خورد به مبل گریه کرد، وقتی غذای مورد علاقه اش را درست نکردند گریه کرد. نمیدانست همه ی اینا بخاطر ان شب سیاه بود _OraNos ️
حس تعلق نداشتن داره از درون نابودم میکنه. تعلق نداشتن به این خانواده، تعلق نداشتن به هر جمعی، تعلق نداشتن به دوستام، تعلق نداشتن به هر محیطی پامو توش میذارم، تعلق نداشتن به کره ی زمین، تعلق نداشتن به این دنیا. انگار واقعا جای اشتباهی به دنیا اومدم یا اشتباهی تناسخ پیدا کردم. وگرنه این همه نداشتن اشتیاق، حال نکردن با آدما و درک نکردن کارایی که انجام میدن، کلافه شدن از حرفای سطحیشون و حال نکردن با هیچ چیزی بجز تنهای️
دلتنگی یه زخمِ پنهانه، یه سرطانِ بینشونه؛ آدمای دلتنگ شبیه بقیهی آدمان؛ راه میرن، میخندن، لذت میبرن و تو هیچوقت از ظاهر آرومشون نمیتونی بفهمی پشت این رد پاها و ته این خندهی بلند چه ایکاشِ بزرگی جا مونده...:)
میدونی من آدم صفر و صدی هستم، یعنی یا برای یکی تا پای جونم هستم یا یه جوری نیستم که انگار هيچوقت نبودهام و این بستگی به خود آدما داره. هيچوقت نصفه و نیمه نیستم و آدمای نصفه نیمه هم توی زندگیم راه نمیدم. من آدم تکلیف روشنیم و از آدمای تکلیف روشن هم خوشم میآد.️