از چشم افتادن رو دافنه دوموریه خیلی خوب توصیف کرده اونجایی که میگه: “روزی با خودم فکر میکردم اگر اورا با غریبه ایی ببینم دنیا را به آتش میکشم. اما امروز حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم او کجاست و چه میکند.”️
غم اوست که مرا خانه خرابم کرده این چنین آواره شهرو دیارم کرده با تردشدن ز سوی او این چنین شدم تلخی ترد شدن ز سوی معشوق را چشیده ای؟؟ اول میشکافت و میسوزاند جگرت را بعد میگیرد توان را رفتنت را آرام آرام فراگیر شودو تو چاره نداری جز تسلیم شدن و دادن روح چاره نداری مرحله بعد رفتین عقل توست این یعنی شروع دیوانگی توست این همان است که تو را دیوانه بخوانند آخر و پایان قصه عاشقی بدانند اما نمیدانند ️
روزی در خیال عشق تو بودم ، تا تو را به دست نیاوردم بی خیال نشدم با همان خیال خوش ، عاشقت شدم ، با همان خیال ، همان آرزوی محال ، در دریای بی کران عشقت غرق شدم