داستان آنگونه پایان یافت که... تو رفتی و من ماندم تنهای تنها... تو رفتی و من ماندم آن آغوش گرمی که سرد شد... تو رفتی و من ماندم آن چشمان یخی که روزی مانند خورشید میدرخشید... و چند "ماندن" دیگر که هیچ کدام صدایی ندارند... و من هنوز میان رفتن تو جا مانده ام.. ️
ای که نامت اول هر نامه ام ای که یادت نور هر ویرانه ام جان من روشن به چشمان تو وُ بودنت روشنگر کاشانه ام روح من در جست و جوی عشق تو روح تو سرد با دل دیوانه ام...