تو بوی رنگی؛ تو بوی چوبی؛ تو بوی کتابی؛ تو ترکیبِ قشنگِ خاک و بارونی؛ تو ترکیبِ خفنِ نون و پنیر خامهای و سبزی؛ تو مثل یه آسمونِ آبی با ابرایِ تیکه تیکه شدهای؛ تو به اندازه نوازشِ انگشت رو کلیدایِ پیانو قشنگی؛ تو مثل یه مسافرت با رفیقایی؛ به اندازه آهنگ مورد علاقم بهم آرامش میدی؛ تو مثل هر چی حسِ خوبه تو زندگیِ منی، تو همهیِ قشنگیهایِ زندگی واسه منی💛⛓️️
نزدیکم میشوی، قلب میگوید: «درآغوشش بگیر» دور که میشوی قلب خودش را دیوانه وار بر میله های زندانش میکوبد. چشمانم تو را تماشا میکنند و قلبم تو را فرا میگیرد؛ نگاهم که میکنی قلبم می ایستد چشمانت را که میگیری وجودم در عطش تو میسوزد. و این همان زمانیست که مغز فرمان نمیدهد که دیوانه«او برای تو نیست!»