+ حالا جدی. تو دیوونه شدی چارلز؟ خندیدم و گفتم: " فقط خستهام، ریکی. هر روزِ خدا خستهم." + منظورت چیه؟ - دلم یه چیز دیگه می خواد. یه چیز متفاوت. + مثلا چی؟ تعطیلات؟ جواب دادم: "شاید یه سفر." کلمات از دهانم خارج می شدند، اما بهشان فکر نمی کردم. ریکی پرسید: "خب، فرقشون چیه؟" - تعطیلات بعد دو هفته تموم می شه، اما سفر. ممکنه بری و دیگه هیچوقت برنگردی.️
و کاش وقتی ابر غم به گلوی کوچکت می رسد، از یاد نبری شانه ای در کار نیست و بهتر است بپذیری همیشه قرار است در آغوش باد گریه کنی. زیرا رنج تنهاست و رنجور تنهاتر...