در اتاق را بست، توی اتاق احساس آرامش میکرد اتاقش برای او پناهگاهی بود، پناهگاهی در برابر چیزهای دلهره آور و ناشناخته که نمی توانستند با بدخواهی به درون بیایند و او را مغلوب خود کنند.️
دیگه هیچی مثل قدیم نیست آدما مثل قبل نیستن ، قول ها فراموش شدن ، رفتار ها عوض شدن ، آدما یادشون رفته کی بودن و کی شدن چی بودن و چی شدن پیش کی بودن و الان پیش کین ..
حس میکنم افتادم داخل یه مرداب.. تاریکه،سرده،ترسناکه و هیچ هوایی نیست داره خفم میکنه ولی من چشمامو بستم و هیچ تلاشی نمیکنم تا خودمو نجات بدم توی مغزم هی به خودم میگم حرکت کن لعنتی دارم به خودم التماس میکنم که یه تکونی بده به خودش... ولی انگار دیگه جسمم باهام همکاری نمیکنه و انگار دیگه روحمم خسته شده...️