او همه را دوست داشت و به همه بها میداد و همین باعث میشد که اکثرا از آدما ناامید شود. چون قوانین نانوشته این دنیا با افکار و دنیای قشنگ خیالی او خیلی فرق داشت و نمیخواست باور کند که ذهنش با واقعیت زندگی زمین تا آسمان فاصله داره و باید انتظاراتش را کم کند و با حقیقت دنیا هماهنگ بشود او با همه خوب بود و سعی میکرد به همه کمک کند چون فکر میکرد که زندگی یعنی همین که دست همدیگر را بگیریم و با هم بالا برویم و نمیخواست باور ک️