چه گویم که زبانم لال، واژهها چون غبارند
در این صحرایِ بیپایان، اندیشهها خُمارند
نمیدانم کجایِ این پریشانیِ جانم
در کدام شبِ دوری، ستارگانم فرارند
همه عمرم شده یک نقطه، یک خلاءِ سیاه
نه آغاز است و نه پایان، فقط اندوه، سزاوارند
خودم را گم کردهام در این مسیرِ مبهم
چو برگِ خشکی از شاخه، بیهدف، بیقرارند
چگونه شرح دهم این حالِ ناشناسِ مرا؟
که حتی خویشتن نیز، از او خبر ندارند️