حالا که آمده ای به قلب من بنشین که خوب نشسته ای برایت آب و جارو کرده ام فرش کهنه دست بافم دلم را آن گلیم گیلانی کنار اتاق هنوز هم بوی عطر لباست را دارد طاقچه منتظر است تا لمس کند دستانت را آیینه چشم به راه مانده تا ببیند روی ماه تورا دیوار ها از من سوال دارند که تو کجایی و من چرا پریشانم بیا که این خانه کوچک گرمای نفس تو را کم دارد🌴️