امشب بوی خون گرفته ام …! سرشارم ازبغض هایِ ناامیدی … اطرافم را حصارهایی پوشانده است از جنس دیوار… نفسم تنگی میکند … همچون خـُـلـقــَــم ! میخواهم رها شوم … صدا شوم و تمام دلتنگی هایم را فریاد شوم در گوش های آسمان …! می خواهم اشک بریزم و بهانه بگیرم … اما آرام آرام در صفحه ی روزگار محو میشوم