هوای شهر دلگیر بود، مثل دل من. باران بیامان میبارید و من مانده بودم و خاطراتی که مثل خوره به جانم افتاده بودند. دستم را روی دیوار سرد اتاق کشیدم و چشمهایم را بستم. صدای خندههایش هنوز در گوشم بود، اما دیگر نبود. رفته بود، انگار هیچوقت نبود. دلِ من شکسته بود، اما اشکهایم سکوت️
چون گرگی تنها بودم. . چون گلی زیبا من فردی قوی بودم. . حتی فردی ضعیف بارها شکست خوردم. . چون تنها بودم شکستم دل هارا. شکستند دلم را ولی آیا ارزشی داشت در این دنیای بی ارزش؟
قلبم شکسته است، تکهتکه شده و هر تکهاش، نام تو را فریاد میزند. در این حجم از تنهایی، چگونه میتوانم دوباره بخندم؟ چگونه میتوانم دوباره به کسی اعتماد کنم؟ (((: ️