هوای شهر دلگیر بود، مثل دل من. باران بیامان میبارید و من مانده بودم و خاطراتی که مثل خوره به جانم افتاده بودند. دستم را روی دیوار سرد اتاق کشیدم و چشمهایم را بستم. صدای خندههایش هنوز در گوشم بود، اما دیگر نبود. رفته بود، انگار هیچوقت نبود. دلِ من شکسته بود، اما اشکهایم سکوت️