شب که می شود، به جای خواب، تو به بند بند وجودم می آیی و من می خندم، بغض می کنم، بالشم که خیس شد عقربه ساعت که به صبح نزدیک شد، نه! تو هنوز هم خیال رفتن نداری! و این قصه هر شب ادامه دارد … ️
اشک ریختم تا اینو فهمیدم: « آنکه خواست ترکت کند ، از روزنه ی در راهی پیدا کرد و رفت . و آنکه خواست در کنار تو باقی بماند ، از دیوارهای بلند دروازه ای ساخت! »️
من تنهایی بزرگ شدم تنهایی پای همهچی وایسادم تنهایی زخمامو بستم تنهایی دردامو تحمل کردم اینارو میگم که بدونی نه میشع منو تنها گذاشت نه میشع از این تنهاتر کرد️