دیگرهیچ چیزتعجبم رابرنمیانگیزدهیچ اندوهی غافلگیرم نمیکندهیچ شادیای به هیجانم نمیآوردانگار که در میانهی خوابی تاریک میان سایههایی گنگ و صداهایی دورمعلق ماندهام آدمها میآیند و میروند حرف میزنندمیخندندگریه میکنند، اما من؟من فقط نگاهشان میکنم بی آنکه کوچکترین احساسی درونم تکان بخوردزندگی؟ واژهای که معنایش را گم کردهام امید؟ سایهای که دیگر دنبالم نمیآیدتنها چیزی که مانده این بی حسی عمیق است...️
4.9
غمگین حقیقت خسته