༺ زلـ؋ هاے پریشانم را ؋ـرش زیر پایت میکنم نور چشماט بر انتظار نشستـہ را چراغ راهت میکنم ذرـہ ذرـہ وجوـבم را ؋ــבاے ذرـہ اے از عشقت میکنم تمام حرف ها ی دل را ز دلتنگی ات شعر میکنم با ز گر نیایے ز غم عشقت با בیوانـہ ها سر میکنم
سنگ ها را نمی دانم اما گنجشک ها مفت نیستند! قلبشان می تپد. نگویید سنگ مفت، گنجشک مفت ...!
بعضی آدمها ؛ ناخواسته ؛ همیشه متهم اند! همیشه مقصرند… بخاطر سکوتشان، مهربانیشان گذشتشان، بی کینه بودنشان ... کمک نخواستنشان، بی آزار بودنشان! گویی جان می دهند برای اتهام بستن. و از همه بدتر اینکه ؛ خوبی هایشان زود فراموش می شود!
به من بگو چطور میشود آدم بگوید کسی را دوست دارد اما او را در رنج و غمش تنها بگذارد؟ به من بگو چطور میشود اندوه کسی که دوستش داری برایت مهم نباشد؟ آیا همهی اینها دلیلی بر این نیست که تو واقعاً دوستم نداشتی؟️
گفتم بی تو چه باید بکنم تاری از زلف سیاهش را داد گفتم مونس شبهایم تویی عکس رخ چو ماهش را داد موقع رفتن به همه بوسه ای داد وبه من نگاه سرد بی مهرش را داد گفتم همه عمر می مانم به انتظار رفت و انتظار سر راهش را داد