در باتلاقی از اندوه دستو پا میزد تا به زیر کشیده نشود،
با بال شکسته در آسمان ابری و بارانی پرواز میکرد،
در آلودهترین ساعات شب به غم؛ لبخند میزد،
در سردترین کالبدها روح تازه میدمید،
در میان چمنزار آتش گرفتهی آرزوهایش میرقصید،
به دنبال قاصدکهای رها شده میدوید.
در تیمارستانی تاریک موسیقی مینواخت،
در خیابان نفرت اواز عشق میخواند،
او در تمام صفحات سیاه زندگی نقاشی میکرد.️
با بال شکسته در آسمان ابری و بارانی پرواز میکرد،
در آلودهترین ساعات شب به غم؛ لبخند میزد،
در سردترین کالبدها روح تازه میدمید،
در میان چمنزار آتش گرفتهی آرزوهایش میرقصید،
به دنبال قاصدکهای رها شده میدوید.
در تیمارستانی تاریک موسیقی مینواخت،
در خیابان نفرت اواز عشق میخواند،
او در تمام صفحات سیاه زندگی نقاشی میکرد.️
4.8
غمگین عاشقانه بهترین ها تنهایی خسته حقیقت دلتنگی