نوشته بود: "شبها در من بیشتر میشوی." راست میگفت. شبها استخوانهایم آوازِ آغوشِ تو را سَر میدهند. دستهایت را طلب میکنند و روزنههای پوستم گرمی نفست را. شبها بیشتر دلتنگت میشوم، بیشتر مرورت میکنم، بیشتر دوستت دارم. بیشتر در تو حل میشوم. طوری در من شدت میگیری که دیگر منی نمیماند. بند بندم میشود تو. تویی که ندارم. و شبها در خواب و خیال دنبالت میگردم...
حالا که از من دوری مراقبِ خودت باش مراقبِ اشکهایت که بی من نریزند مراقبِ دلت که بی من نگیرد مراقبِ خندههایت که بی من کسی نبیند مراقبِ دستهایت باش چشم هایت حتی این ها همهاش امانت است پیشِ تو حالا که دستم از دستهایت کوتاست آغوشم از آغوشت دور مراقبِ بی قراریهایت باش مبادا بی من کسی آرامِ جانت شود مبادا ... ️