برای آرزوهای محال خویش میگریم اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم شب دل کندنت می پرسم آیا باز میگردی؟ جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش میگریم نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم اگر جنگیده بودم، دستِکم حسرت نمی خوردم ولی من بر شکست بی جدال خویش میگریم به گردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند که من چون شمع هرشب بر زوال «خویش» میگریم️
تو محال بودی اما اگر خدا کمکم میکرد محال ها هم ممکن میشد و میشود... نمیدانم این روزها که دگر حتی جانی برای دست گرفتن یک خودکار را هم ندارم را چگونه سپری میکنم اما یک چیز را به خوبی میدانم آمدنت جانی تازه در بدنی بی جان بود ماندنت را نمیدانم دگر دست خدا بود فقط میتوانم بگویم در این هیاهو تو باشی کافیست تا آرام بمانم و بروم به جلو...... ️