آرام باش عزیزه من آرام باش حکایت دریایت زندگی گاهی درخشش آفتاب برق و بوی نمک ترشح شادمانی گاهی هم فرو میرویم چشمانمان را میبندیم همه جا تاریک ایست آرام باش عزیزه من آرام باش دوباره سر از آب بیرون می آوریم تلائلو افتاب را میبینیم زیره بوته ای از برف این دفعه درست از جایی که تو دوست داری طالع میشود️
دیر یا زود این عذاب ای جان به پایان میرسد شاد باش! این رنج بیپایان به پایان میرسد گرچه گاهی تندبادی شاخهای را هم شکست سرو میماند ولی توفان به پایان میرسد زندگی بر مردم آزادهی بیآرزو سخت میگیرد ولی آسان به پایان میرسد داستان شمع با آتش روایت شد ولی عاقبت با دیدهی گریان به پایان میرسد سیل آه خلق سدّ ظلم را خواهد شکست قصهی تاریخ بیسلطان به پایان میرسد..🖤🫠 ️
از گابرین گارسیا میپرسند:اگر بخواهی کتابی صد صفحهای درباره امید بنویسی،چه مینویسی ؟ گفت :"۹۹صفحه رو خالی میذارم صفحه آخر،سطح آخر مینویسم یادت باشه دنیا گرده،هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی شاید در نقطه شروع باشی!"️
میآیم از سایهی خویش، میروم در خلوت روزهای بیصدا. میان واژهها گم میشوم، اما هر گمشدنی ردّی از حقیقت بر جا میگذارد. نه همه را میبینند، نه همه میفهمند، من تنها در سکوتم زندهام، در میان لحظههایی که هیچکس لمس نمیکند.🔗️