جستجو کنید..موضوع
نوع فیلترفیلتر
بهترزبان
بهترترتیب

متن های ادبی / جدیدترین متن ادبی [تیر 1405]

14566 پست
متن های ادبی جدید , تعداد 14,566 متن ادبی به ترتیب جدیدترین ها برای کپشن بیو پست و.. متن های ادبی / جدیدترین متن ادبی [تیر 1405]
ادبی تیکه دار ادبی تنهایی ادبی عاشقانه ادبی غمگین دخترانه ادبی ادبی ادبی عربی ادبی انگلیسی ادبی ترکی کوتاه ادبی بلند ادبی
همه فیلتر
همه زبان
بهترین ترتیب
سوختم خاکسرتم را باد برد
بهترین یارم مرا از یاد برد
چشمانم را به بینایی میفروشم
تا کسی را که دوست دارم با دیگری نبینم...️
4.3
غمگین شعر خسته ادبی
حافظ قشنگ میگه:
هر روز دلم به زیر باری دگر است؛
در دیده من ز هجر خاری دگر است؛
من جهد همی کنم قضا می گوید؛
[بیرون ز کفایت تو کاری دگر است]🖤❤️
1.0
عاشقانه شعر دوستت دارم دلتنگی ادبی
نصب برنامه اندروید تاوبیو
مشابه ها
من درد دارم ، درد ! می‌دانی عزیزم درد چیست ؟
درد بر دنیای من فرمان‌روایی می‌کند ‌...️
2.7
غمگین شعر خسته ادبی
هر چه انسان‌تر باشيم زخم‌ها عميق‌تر خواهند بود. هر چه بيشتر دوست بداريم بيشتر غصه خواهيم داشت. بيشتر فراق خواهيم کشيد و تنهایی‌هايمان بيشتر خواهد شد. شادی‌ها لحظه‌ای و گذرا هستند. شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند اما رنج‌ها داستانش فرق می‌کند تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند و ما هر روز با آنها زندگی می‌کنيم انگار که اين خاصيت انسان بودن است.

- اوریانا فالاچی️
2.0
غمگین فلسفی حقیقت ادبی
میشود غش کنم
ضعف کنم، جان بدهم
جان بشوی
دل بشوی
یار شوی
حضرتِ یار؟:) ️
4.6
شعر ادبی
-وخـدای‌به‌شدت‌کافیست:)🤍👌🏻.️
4.7
شعر ادبی

همه سَر به سَر تَن به کُشتن دهیم
بِه اَز آنکه کِشور را به دُشمن دهیم.

- فردوسی
4.3
شعر فلسفی حقیقت ادبی
چو بستی در به‌روی من، به کوی صبر رو کردم.
چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم.

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را.
ولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردم.️
1.8
عاشقانه شعر دوستت دارم ادبی آرامش
اونجا که داستایوفسکی گفت:«
'آشوب درونش را نه کلمات می‌توانست بیان کند و نه فریاد ها..'.»🥀
3.1
فلسفی ادبی
همه با دیدن چشم های سبز و آبی ذوق می کنن 💙💚
ولی شاعر ؛
سی و شش درصد چشمان تو جنسش عسل است
مابقی قهوه و فنجان شراب و غزل است👁️
2.3
دخترانه شعر ادبی دوستت دارم دختر
سگی پای صحرانشینی گزید

به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد

به خیل اندرش دختری بود خرد

پدر را جفا کرد و تندی نمود

که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراکنده روز

بخندید کای بابک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بیش

دریغ آمدم کام و دندان خویش

محال است اگر تیغ بر سر خورم

که دندان به پای سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بد رگی

ولیکن نیاید ز مردم سگی

1.0
شعر ادبی