برسد خوابی که بیداری ندارد مشتاق شبی که،هیچ فردایی ندارد خسته از روزهای تکراری که هیچ فرقی با روزهای دیگر ندارد گاهی لبم می خندد و قلبم تماشا میکند کاش این روح شبی،جسم مرا ترک کند باشد که مرگ شیرین کند قصه ی ما را تا فراموش کنیم،این قصه ی زندگی را... ️
چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم مگر دشمن کند این ها که من با جان خود کردم طبیبم گفت:«درمانی ندارد درد من» جوری غلط میگفت که خود کشتم و درمان خود کردم!️