روی نیمکتِ پارک نشسته بود و به برگهای زرد پاییز نگاه میکرد. هر برگ که میافتاد، یادی از کسی میکرد که دیگر نمیآمد. باد آرام میوزید، اما نمیتوانست خالی بودن صندلی کنارش را پر کند. او فقط نشست و برای کسی که دیگر نبود، لبخند زد، و هیچکس نفهمید چه قدر دلش شکست.️