گاهی انگار که توی ساحل دریای غم و درد رها شدم و آب سرد با آغوش باز منتظر روح در هم شکسته منه اما انگار که نور کوچکی درون قلبم میدرخشه و تیکه های شکسته منو به هم میچسبونه ، آروم بین دستام میلغزه و گرمشون میکنه و در یک چشم بهم زدنی منو به خونه برمیگردونه به جایی که ستاره کوچکم منو صدا زده بود..اوه حالا یادم اومد که اون همیشه مثل نور کوچیکی بین نا امیدی های منه و نمیزاره که از هم بپاشم _ژنرالِ تو.️