داستان کوتاه# دختره میخواست پسره براش حلقه بگیره پسره براش عروسک خرسی بزرگ میگیره دختره عصبی میشه عروسک رو پرت میکنه وسط خیابون پسره میره که عروسک رو برداره ماشین میزنه بهش میمیره تو روز خاک سپاریش ... دختره عروسک رو بر میداره میشینه کنار قبر پسره عروسک رو بغل میکنه میبینه دست عروسک یکم از دوختش پاره شده داخلش رو که نگاه میکنه میبینه حلقه تو دست عروسکه حلقه رو در میاره بغض تو گلوش گیر میکنه ...💔🥲🖤️
گوش هایم را میگیرم! چشم هایم را می بندم! زبانم را گاز میگیرم! ولی حریف افکارم نمی شوم! چقدر دردناک است فهمیدن....!!! خوش به حال عروسک آویزان به آینه ماشین، تمام پستی و بلندی زندگیش را فقط میرقصد....!!! کاش زندگی از آخر به اول بود... پیر به دنیا می آمدیم.. آنگاه در رخداد یک عشق جوان می شدیم.. سپش کودکی معصوم می شدیم و در.. نیمه شبی با نوازش های مادر آرام میمردیم...!!!️