-دلم برایت تنگ شده بود لبخندی زد و دست هایش را دور شانه اش حلقه کرد و محکم تر در اغوشش کشید. +منکه جایی نرفته بودم... بغض دوباره میهمان گلویش شده بود،قطه اشک سمجی را از پشت پلک هایش پس زد و با صدای لرزانی پاسخ داد -درسته...نرفته بودی...خیال که جایی نمیره...️