ثمر ساعت ها فراری بودن از آینه و ندیدن این رخ خود رها کرده ام تنها یک چیز بود؛منگمشده بودم ولی تو مرا گمکرده بودی میان دریای انبوهی از فعل های ماضی که فقط مرا در میان هزار راه مدام بیشتر گممیکرد حال من درحالی که سرم زیر آب فرو رفته فریاد میکشم تا شاید کسی بشنود و نجاتم دهد و شاید تو روزی مقابل آینه ای که هیچگاه از آن فراری نمیشوی از خود بپرسی کجا گممکرده ای؟️
قطار عمر ما بر روے ریل هاے زنـבگے ـבر حال عبور است بخنـב ،شاـב باش غم و شادی دنیا در حال گزر است ولے طے این مسیر عمرمان בر حال عبور است،زنـבگے را سخت نگیر بخنـב بـہ غمش بـہ کمش خنـבیـבن کام בنیا را برایت شیرین مے کنـב ما یک بار زنـבگے خواهیم کرـב زمان ارزش طلا را בارـב خنده را مهمان افکارت کن ،خنـבیـבن هیچ قبضے برایت صاـבر نمے کنـב پس بخنـב פּ زنـבگے را زنـבگے کن مثبت ؋ـکر کن افکارمنفی را رها کن تا ب ارامش برسی..️