درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت در بین غزل نام تو را داد زدم، داد آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟ من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت با شانه شبی راهی زلفت شدم اما … من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت️
دل به هرکس میسپاری، پای احساست بمان؛ من که رفتـم، پای قلب قـدر نشنـاست بمـان؛ طاقت این سوءظنها را ندارم بیش از این؛ با همیـن تردیـدها درگیـر وسواست بمـان! من به گلهایی که میخشکند عادت کردهام؛ تو همیشه عاشـق ارکیـده و یاست بمـان! زود دستم را زمین انداختـم در این قمـار! با همان سرباز و شاه و بیبی و آست بمان:) ظاهراً معیار تو چیزی به غیر از عشق بود! تا ابد پابنـد آن معیــار و مقیـاست بمـان!:)️