حس یه غریبه توی یه کشور کوچیک رو دارم. من هیچ وقت مرکز توجه توی جایی نیستم. البته این خوبه که الویت نیستم و کسی بهم توجه نمیکنه. من همیشه غریبم، کسی منو نمیشناسه حتی نزدیک ترین ادم های زندگیم تا دورترین ادم های زندگیم. دوس دارم برم اتاقم، گوشی دستم، ایرپاد تو گوشم، چشام به پنجره اتاق خیره، ذهنم به عمیق ترین نقطه قلبم فکر کنه، و تو ارامش و خلسه خودم باشم، توی تاریکی خودم و اتاقم
الان : _چرا انقد ساکتی؟ _هیچ اتفاقی تو زندگیت نمیوفته که بخای تعریف کنی؟ _چه زندگی حوصله سر بری میای مدرسه میری خونه همش که خابی
مغزم: اگه حرف بزنم و مزاحم باشم چی؟ اگه حرف بزنم و حرف خاصی نباشه چی؟ اگه این حرفو بزنم و براش مهم نباشه چی؟ اگه حرف بزنم و مسخرم کنن چی؟ اگه حرف بزنم و ازم سواستفاده کنن چی؟